میعادگاه ما ، انسان و آزادی
تاریخ آینده ، میدان آزادی
میعادگاه ما ، انسان و بیداری
ندای آزاده ، قصه ی بیداری
میعادگاه ما ، ایثار و جانبازی
موج سبز آزدی، سهراب اعرابی
میعادگاه ما ، آفتاب و آزادی
سبز پاینده ، پرچم آزادی
میعادگاه ما ، ایران و آبادی
قانون آینده ، اخلاق و آزادی
میعادگاه ما ، انسان و آزادی
تاریخ آینده ، میدان آزادی
م.ف
تابستان 88
...و در فصل برگ ریزان برگ افشاندم،و در یخبندان شکوفه بستم. شکوفه هایم نه شکوفه گلی و نه طلیعه ثمری که صدها چشم انتظاری بود که به هزاران امید می گشودم تا در این متن تحجر و حاشیه ی متعفن این شهر "شهادتگاه" مگر شاهد رویشی باشم از تبار درختان نژاده ی گز و تاغ که در سینه خشک و خلوت هول و سکوت مرگ به پای خویش قامت راست می کنند و به آتش سر می کشند، بی آب و بی آبادی و بی چشم داشت نوازشی!!
که من_فرزند کویر_می دانم و می بینم که رویش این درختان صبور و شجاعی که در جهنم می رویند نه" رویش" که "شورش" است و "ایستادن" شان _ایستادن آرام و سکوتشان در سرزمینی که برای ماندن هر روز جهادی باید_ نه ایستادن که "ایستادگی" است و من_صحابی تنهای هود_ می دانم و می بینم که در این قوم "عاد" همه چیز و همه کس "باد آوردگان اند" یا "به باد رفتگان".
دکتر علی شریعتی
نظرات ()
قلم چرخید و ایران را گرفتند
قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند
همه از حجرهها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز مردان را گرفتند
سراغ سفره ها نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان را گرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشا
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالفهای ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه
که شاکیهای آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیحالمسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان را گرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بندتنبان را گرفتند
همه اینها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند
نظرات ()
دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ
دلت سنگ و دلت سنگ و دلت سنگ
دلم باران دلم نرگس دلم جام
دلت تنها نگاهی ساکت و رام
دلم رسوای شهر و مست و بی تاب
دلت سرگرم بازی، شایدم خواب
دلم خون و دلم خون و دلم خون
دلت خوشحال و خندان ،شاد و گلگون
دلم را بارش ابری گرفته
دلت را خنده ی سردی گرفته
دلم تنها برایت می تپد باز
دلت «ساکت ترین ها »می شود باز
دلم در انتظار روز دیدار
دلت چون قاب خالی روی دیوار
دلم با خاطراتش شاد و مسرور
دلت اما چنان کر ، همچنان کور
دلم با یاد چشمت رفته از دست
دلت اما به این نجوا غریبه است
دلم اما ندارداز تو شکوه
گرچه درده ....
دلت آزاد بوده هر چه کرده
.......
نظرات () « چشم به راهی ... »
با اینکه ندیدمت به گاهی
من خیره به رهم نشسته سالی
با اینکه نمی دانم تو کجایی
انگار در آغوش من آرام به خوابی
با اینکه من اینجام و تو در اوج
مپندار دمی ، کز این روح جدایی
با اینکه گریزان ز منو عشق زمینی
من منتظرم ، چشم به راهم ، که بیایی
با این همه ای ماه ! در این خاک
من چشم به راهم ، چه بیایی چه نیایی
(م.ف)
نظرات ()
...وبر گیاهان بی آزار پای در خاک ما،مهر فرو ریز
که جز بارانی نخواهند
و بر چارپایان ما
این آیه های ژرف بی خردی معصومانه
رحم آور و پناهشان ده
که از ملک بی پایان تو
ای دانای بی نیاز توانا
جز آبی و سبزه ای بهره شان نیست.
و بر مردان ما
که جز آسودگی از بارش رنج های پی در پی حیات
و بر زنان ما
که جز زندگی، جز ذات روشن و شادمانی زندگی
نمی جویند
شفقت آر.
و دشواری بودن را
و دشواری زیستن را
و دشواری عشق را
ای دانای بی نیاز توانا
به پاکی ابرهای دور
و پاکی سنگ های باکره ای که هرگز لمس نشده
و پاکی ستاره هایی که هرگز فتح نمی شوند
و کوچکی دست های ما
و درماندگی بزرگ ما
ای آسان کننده سخت ها
بر ما آسان کن
...
نظرات () یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید.او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد:«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.این دیگه خیلی پررویی می خواست!او حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!خیلی شرمنده شد!!از خودش بدش آمد . . .یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد
نظرات () -سلام/یعنی دلم برات تنگ شده
- سلام/یعنی من هم همینطور
-امروز هوا سرد شده/یعنی دیروز نبودی
- شاید بارون بیاد/یعنی امروز هستم ،نگاهم کن
-شعری رو که خواستی پیدا کردم/یعنی دیروز همه اش به فکر تو بودم
-میخوام بذارمش تو قاب تا هر روز بخونمش/که هر روز به یاد تو باشم
-وسط شعر گریه ام گرفت/بس که به تو فکر کردم
-فقط شعری خوبه که آدم رو به گریه بندازه/کاش اون لحظه پیش تو بودم
-اون جا که درباره ترسیدن از عشق بود/من از عشق تو می ترسم
-یکی هم برای تو قاب می کنم،دوست داری؟/دوستت دارم
-دوست دارم/ دوستت دارم
نظرات () در برابر خدا
گر خدایی ست که مرا می خواهد
آن خدایی که مرا می خواند
آن خدایی که سیاهی
ز دلم می راند
پس چرا از پس ابر سیاه زمان
نوری نمی تابد؟
نمی بینم
شایدهم کورم ، نمی بینم
اما...
من در پست ترین عمق از آن دره یِ تاریکِ شبِ نکبت بار
کز آن عمق تا بالایِ شکافِ کفِ تاریکِ شبِ نکبت بار
شبی خالی ز ستاره
که نه سقفی پیداست
می زدم فریاد
به بلندای همان تاریکی :
ای کاش خدایی بود.
اما فریاد مرا دره ی شب می بلعید
و خدایی که از آن اوج سیاهی
فقط
تا کف شب می شنود
نیست خدایی که ایده آل من است
خدایی ست فقط در ذهن که
که قیل و قال کلاغان همه است..
که اگر قدرتی ست در آن پستی اوج
و یا انگیزه ای بر اثبات وجود
به خونخواهی این بی دینی هم که شده
یا چشمان مرا می بست
یا لبهای کلاغان را.
ای کاش خدایی بود.
«م.ف»

نظرات () 
جهنم
در نارنج زار غروب ، خیره به غرب
مانده از سالها راه سخت
مردی مست ،
مست است به جام ناکامی
مات است به دست ناپاکی.
پشت سر شکست خورده ،
روزگاری
که سراسر اشتباست.
تنها و درمانده
در انتظارِ شنیدن حتی یک صدا
که دریغش می کنند.
زیر پا فراموش شده ،
غروری
که سالهاست له شده.
و بالای سر سقفی ست که سایه ندارد.
خورشید بی رحمانه می تازد
و بادی که فریاد بمیر بمیر سرداده است.
روبرو آینده ای که بی امید است
بسان آیینه ای که همیشه لج دارد
و قلبی که شکسته
تاوان کدامین خطاست؟
روزگار نامردیست.
روزگاری که در آن صداقت بی معنی است،
در زمانی که لبخند نقشه ای شیطانی است،
در زمینی که پاکی بی شرمی است،
و در آسمانی که ماهِ بی مهری است،
عشق عین نامردیست.
و عشق های بی نشان
چونان راهزنانی شمشیر در کف
به لحظه ای برده اند
تمام دار و ندار ما را.
و دزدی که برده است به زهر هرزه گی
داده است به باد ناپاکی
شرافت و صداقت را
پادشاه ست.
مانده است مردی از راه های دور
در غروبی که به چشم خون دارد و به دل آه
دیده ست به چشم دل
که روزگار ، روزگارِ نامردی است.
«م.ف»
,
نظرات ()
افق روشن روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست. روزی که دگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ئی ست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است. تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه ئی ست تا کمترین سرود ، بوسه باشد. روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی و مهربانی با زیبائی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم ... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.
نظرات ()